ای هم نفس تو را دوست دارم تا آخرین نفس
طرز تهیه پیژامه
پارچه میخریم (تترون راه راه)، به خانه میبریم.
پیژامهقبلی را كه مادرتان دوخته روی پارچه گذاشته آنرا میبرید. به خاطر داشته باشید كه پارچه را دو لایه كرده باشید. قبل از اینكه قسمت كشدار را ببری، سه چار انگشت جا بذار، چون بعد باید خم شود تا كش رد شود. این را برای همه لبهها بكن.
پیژامه قبلی را برداشته در كمد قرار بدهید تا مادر آشفته نشود. نخ سوزن آورده پارچهرا كوك بزنید. (كوك زدن یعنی رد كردن موقت نخ از لای پارچه) از لای در سرك بكشید تا مادر بزرگتان از راه سر نرسد (چرخ خیاطی مال مادر بزرگ است).
بعد از دوختن، نوبت كشاندازی است. كش را میاندازیم، به این صورت كه سنجاق قفلی را به سر آن گره زده، كشان كشان از سوراخ كمر پیژامه عبور بدهید. یادتان باشد سنجاق قفلی را پس از خاتمه كار به چارقد مادربزرگ ارجاع دهیم.
نكات مهم
1- برای جلوگیری از عدم سایش سرزانوها، از چهار دست و پا رفتن بپرهیزید.
2- در صورت پاره شدن كش، پیژامه سقوط خواهد كرد.
3- حضور در اماكن عمومی با پیژامه خلاف شئونات اجتماعی است.
4- پیژامه نیز مانند مسواك و عینك، از لوازم شخصی شماست، از تعارف آن بپرهیزید.
5- قبل از اینكه پیژامه قبلی را روی پارچه بگذارید، كش آنرا خارج كنید تا كمرش تنگ نشود.
جک با حال

میخواستن الهی قمشهای رو ترور كنند، تو سشوارش بمب میگذارن!
داستان مامان و عمو حسن..!!
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
عمو حسن نداریم!
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟
- خوب عمو حسن چی؟
- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟
- نه!
- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم
داستان عشق دخترهه و پسر ها!
داستان عشق دخترهه و پسر ها!
پسر:دوست دارم
دختر: خفه شو
پسر: عاشقتم
دختر: خفه شو
پسر: نوکر تم
دختر: خفه شو
پسر: چاکر تم
دختر: خفه شو
پسر: زنم می شی؟
دختر: جدی میگی!!!
پسر: خفه شو!!
پیشنهاد بی شرمانه
من خیلی خوشحال بودم، من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود.

فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم.
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی!
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو...
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم.
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم.
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم..
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی..
نتیجه اخلاقی: همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره!
آقای خونه هستی یا خانم خونه؟
یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن! یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه: ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست!
نتیجه اخلاقی: یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند!
دو چرخه
کودکی به مامانش گفت:
من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد.
مامانش بهش گفت: آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت: آره.
مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستدار تو
بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه، کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمیاد. برای همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پاره اش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پاره اش کرد.
تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا.
مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش. بابی رفت کلیسا.
یه کمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه! اگه می خواهیش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بخند دنیا بهت بخند
یه روز یه انگشت با دماغه دعواش میشه . دماغه میگه دیگه بهت جنس نمیرسونم .
یه روز یه O تغییر جنسیت میده میشه Q
به رشتیه میگن تو رشت دختر نجیب هم پیدا میشه ؟ میگه اره اما چهل تومان گرون تره
به تركه میگن بچه كجایی میگه بچه تهرون . میگن كجای تهرون ؟ میگه : كیلومتر 700 جاده تهران اردبیل .
دوتا سوسک پولدار با هم عروسی میکنن ماه عسل میرن توالت فرنگی
ترکه سی دی میخره بعد از 2دقیقه میبره پس میده .میگن چرا پس دادی میگه:آخه وسطش سوراخ بود.
یك روز یه مرده میره خواستگاری . ازش میپرسن شغل شما چیست؟ روش نمیشه بگه قصابی دارم میگه من لوازم یدكی گوسفندی دارم
یه قورباقه با یه اردك عروسی می كنه حدس بزن بچه شون چی می شه............................
بچه دار نمیشن براشون دعا كنید زندگی شان داره از هم می پاشه !!!!!!
دو تا ترك رو بردن جهنم فرداش با لباس سیاه و كثیف برگشتن. پرسیدن چرا اینجوری شدین؟
گفتن خدا وكیلی كار دو نفر نبود ولی خاموشش كردیم.
خخخخخخخخخخخ چیست؟
حرکت لرها به مدت 10 ثانیه قبل از تف کردن!
فارسی را پاس داریم ( كلاسی در رشت)
چنگال : قاشق تابستونی
كفش : نفربر
كشتی : تش خیس
آینه : من درش پیدا
شیشه : اونورش پیدا
حمام : پاكستان
دگمه : بستنی
دمپایی : منبر
چنگال : یكی بود یكی نبود
سیم خاردار : دیوار تابستونی
درباز كن : تقوا
بچه گربه : نیمكت
پای گربه : پاكت
قایق : كفتر
ماشین : مراكش
تخت خواب : مازندران
چراغ خواب : شاهد ماجرا
پاك كن : مالش بر دانش
مگس : پرویز
بادمجان : خیار عزادار
گوجه : چراغ خطر دیزی
دماغ : نفس كش
گوش كوب : لهستان
تو میتونی؟
کشتی بسیار نزدیک شد.در لحظه ای اهرم را کشید و اشک از چشمانش جاری شد.کشتی با مسافرانش عبور می کرد و مسافران با شادمانی برای او هورا می کشیدند و دست تکان میدادند و او با چشمانی اشک بار به سوی آنان دست تکان میداد.
درد مجنون
قدر اشکم چشم خون پالا نمی داند که چیست؟
قیمت در و گهر دریا نمی داند که چیست؟
امشبم تا جان به تن باقی است شاد از وصل کن
گر فرا آید اجل فردا نمی داند که چیست؟
ای سرشک نا امیدی عقده ی دل باز کن
جز تو کس تدبیر کار ما نمی داند که چیست؟
نو گل خندان ما از اشک عاشق فارغ است
مست عشرت گریه ی مینا نمی داند که چیست؟
طفل را اندیشه ی فردای سختی نیست نیست
طالب دنیا غم عقبی نمی داند که چیست؟
کنج محنت خانه ی غم شد بهار عمر طی
لاله ی ما دامن صحرا نمی داند که چیست؟
دشمنان را سوخت دل بر ناله ی جانسوز ما
حال ما میداند آن مه یا نمی داند که چیست؟
حال زار ما که باید یار ما داند کریم
خلق می داند و او تنها نمیداند که چیست؟
خوشبخت كیست؟
داستان مرد خوشبخت
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهیام را به
کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند".
تمام آدمهای دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما
هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم میتوانم شاه را معالجه کنم. اگر یک
آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می
شود".
شاه پیکهایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبهای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی میگوید. "شکر خدا که کارم را تمام کردهام. سیر و پر غذا خوردهام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری میتوانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیکها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!
آخه این چه وضعیه؟ واقعا كه.......
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار
در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرتار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند
با كدوووووووووم ساز باید رقصید؟؟؟؟؟؟؟
اگر غمگین باشی میگویند عاشق است.
اگر مال خود را با حساب خرج كنی میگویند خسیس است.
اگر دست و دلباز باشی میگویند ولخرج است.
اگر خوش لباس باشی میگویند ژیگولو است.
اگر بد لباس باشی میگویند شلخته است.
اگر دیر زن بگیری میگویند مرد نیست.
اگر زود زن بگیری میگویند آتشش تند است.
اگر فقیر و بی پول باشی میگویند بی عرضه است.
اگر پولدار باشی میگویند اهل زد و بند است.
اگر بی قید باشی میگویند لات آسمان جل است.
اگر بخندی میگویند همیشه نیشش باز است.
اگر اخم كنی میگویند عبوس و بد اخلاق است.
اگر خوش سر و زبان باشی میگویند چاخان است.
شما بگین با كدوم ساز..؟
عروسیه شما هم بیایین
متنهای زیبا برای كارت عروسی:
یادتونه بچه بودیم می گفتین
ایشاا...عروسیتون
حالا وقتشه تشریف بیارید!
دلمان می خواهد با نسیم سحری
شاخه ای از گل یاس
بوته ای از گل مریم
بغلی از گل از گل سرخ
همه را دسته کنیم
برگیریم و بسازیم سبدی از پر طاووس سپید
تا دهیم مژده بر آنان که در این بزم به ما پیوندند
من و او هم سفری یک دل و یک دانه شدیم
هم ره دلشدگان راهی میخانه شدیم
قدمی رنجه کنید و در ما بگشایید
طرب اینجاست بیایید که پیمانه شدیم
لانهای ساختهاند با گل یاس سفید
در فراسوی بهار، ما ترا میخوانیم تا به لطف قدمت
این دل كوچك ما گل به دامن بشود
در انتظاریم
با گل حضور خود
محفل آرای سرور ما باشید
برانیم تا دلهایمان را به مهر پیوند زده
بهار را به استقبال برویم.
حضورت ای دوست
قدمهایمان را استوار و دلهایمان را گرم میكند
خدایا به هر آنكه دوست میداری بیاموز كه:
عشق از زندگی كردن بهتر است
و به هرآنكه دوستتر میداری بچشان كه:
دوست داشتن از عشق هم برتر است.
بار سفر بستهایم به قصد دریای همدلی
در پگاه آغازین این سفر همراهمان باشید
میخواهیم مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران ما شما را میخواند
همتمان بدرقه راه كن ای طایر قدس
كه دراز است ره مقصد و ما نوسفریم
یادتونه بچه بودیم میگفتین
ایشاا.. خوشبخت بشین
حالا دعاتون مستجاب شد
علت درس نخواندن دانشجویان كشف شد
1) در سال 52 جمعه داریم و
میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی
است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی برای یک فرد نرمال مشکل است 263 روز باقی میماند
3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم
است که جمعا 122 روز میشود بنابراین 141 روز باقی میماند
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1ساعت تفریح
را می طلبد که جمعا 15 روز میشود پس 126 روز باقی میماند
5) طبیعتا 2 ساعت در روز برای خوردن غذا
لازم است که در کل 30 روز میشود پس 96 روز باقی میماند
6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار
به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعیست این خود 15 روز است.پس 81 روز
باقی میماند
7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود
اختصاص میدهند پس 46 روز باقی میماند
8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم
30 روز در سال هستند پس 16 روز باقی میماند
9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید
پس 6روز باقی میماند
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود
پس 3 روز باقی میماند
11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز
را در بر میگیرد پس 1 روز باقی میماند
12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست
چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟
نتیجه اخلاقی: یک دانشجوی نرمال نمی تواند
درس بخواند
حمایت از حیوانات
یه روز خدا میخواس بیــــــــــــــــاد بشینه
آدم و حــــــــــــــــوّا رو بیــــــافــــــرینــه
وقتی اومد مشغــــــــــول کـــــارش بشه
خــــــواس یه فرشته دستیــــــارش بشه
تو جرگه ی فرشته هــــــــــــــــا نگا کرد
از تـــــــو اونـــــــــا یه کـــار گـر جدا کرد
گف: برو ظرفــــــــــــــو پُر خاک رُس کن
آب ام بریز یه خـــــــــــــورده گل درُس کن
فرشته با کمـــــــــــــــــــــــال میل پا شد
برای تعظـــــــــــــــــــــیم یه ذرّه تــــا شد
بـــــا هیکل قشــــنگ و خـــوش قـــواره
فُــــرغــونــو ور داش بره خــــــــاک بیـاره
فـــــرشته هه خاکــــارو آوُرد نشست
هر چی تونس تو خــــاک رُس آب بست
همـــــــینه کـــــه جنس بشـــــــر خرابه
دو ســــوّم کُـــــــــــــــلّ وجـــودش آبه
اگه یه جاش سفته هـــــزار جاش شُله
تقصیـــر اون فــــــــــرشته ی مُنــگُـله
خلاصه ، کــــــــــــــار گل به آخــر رسید
میگن خدا یه ذرّه ام تــــــــــــــوش دمید
به خــــــــــــــاطر همینه یک عــــــالمه
هــــــــــــــــوا تـوی کـــــلّه ی این آدمه
نمی دونم خدا چه قــــصدی داشـــــته
که آدمـــــــــــارو سر کـــــار گـــذاشته
از ســــر طـــــــعنه گفته بــــاریکـــــــالا
جدی نگفـــته ، شوخی کــــــــرده والا
خودش میگه بشر هبـــــــوط کــــــــرده
بـــــــــا کلّه رو زمین سقــوط کـــــــرده
میگن مُخِش حســـــــابی ضربه خورده
خــــــــوبه کــــه زنده مـــونـده و نمُـرده
امــــــا حــــــــــــالا همـین خُل و دیوونه
فک میکـــــنه خـدای دنیــــــــــــــــا اونه
بشرمث یه مــــــــــــاهی توی برکه س
فک می کنه دنیــــــــا همیـــــــنه و بس
اون که به برکــــــه ی خــــــودش راضیه
محـــــــــــاله کـه بفهمه دریــــا چـیه
پـــــــــــاشو برو تو آسمونــــــــــا یه سر
تلسکــــــــــوپ ام اگــــــه تـونستی ببـر
برو یه چنتــــــــــــا کهکشــــــو نو رد کن
زمینـــــــــو از اونجــــــــــا بشین رصدکن
زمین به قــــــــــــــــدٌِّ یه ســــر سوزنه
بشــــــــر یه صــــــــــــد هــــــزارم ارزنه
میتونی اون بـــــــــــــالا یه کــــم بشینی
دیکتـــــاتــــــورای کـــــــــــــوچیکو ببینی
به کـــــار آدمــــــــــــــــــا از اون بلـندی
هی بزنی به روی پـــــــــــــــــات بخـندی
الان تــــــــــا اونجـــــایی که یـاد بنــده س
شــــــیر اگـــــه آدم بُکُــــــشه درنــده س
امّــــــــا از اونجــــــــــــایی کـــه عقل داره ـ
آدم اگـــــه شـــــــیر بُکُــشه ، شکـــــــاره
هی به خـــــــودش نمره ی عـــالی میده
جــــو نـــورا رو گــــــوشمــــــــــــالی میده
الاغ بد بختـــــــــــو بــــــــه هـر بهــــــــونه
رونشــــــو می بنده به تـــــــــــــازیــــــونه
خدا وکیــــــــــلی راحــــــــــــــته براتــــون؟
زنگــــــوله بندازن تو گردنــــــا تــــــــون؟
قبیله تون تو جــــــــــاده هـــــــا قطار شه
شتر بیــــــــــاد رو کولـــــــتون سـوار شه؟
خدا اگه ببینه شــــــیر تــــــــو شـــــــــیره
ممکـــــنه عقلــــو از بشــــر بگــــــــــیره
بشینه از روی حســــــــــاب و نقـــــشه
عقل مـــارو به حیــــــــوونـــــــــا ببخـــشه
یه روزصُب ازخواب پامیشی می بیــــــنی
بشر دوبـــاره رفته غــــــار نشیـــــــنی
دیگــــه بــــــــــاید تـــــرک تجمّـل کنی
هر چی کـــــــه پیش میـــــاد تحمل کنی
ببـــر اومده دنیــــارو دس گــــــــــرفته
حقّـــشو از آدمــــــا پس گـــــــــــرفــــته
امّـــــا تــــــو روحت ام خبـــــــر نـــــــداره
بُلن میـــشی بـــــــازم میــــــری اداره
میری تـــــــوی اُطـــــــــــــاق تــر تمـیزت
می بینی خـــــر نشسته پشت مـیــزت
به جــــــــان تــــو جنــــــــاب خر حقّشه
حقّـــشه کــــــــــه مدیــــــــر کُـلّت بشه
شک نـــــــدارم ، اگـــه دو روز بگــذره
میگن این از قبــــــلیـه بهتـــــر تـــــــره
---------------------
شیــــر اگــــــــه پستی بپـذیره ، آنی
دنیـــــا میــــشه یــــه جنگل جهــانی
جـــــونـــورا صــــــــــــاحب قدرت میشن
جنگـــا دیگه فقـــــــــط میشه تن به تن
تفــــنگــارو جــــم می کنـــــن دو روزه
می بــــرن و می چیـــنـنش تـــــو مـوزه
بـــــــــرای اینــــکه روز خــــوش ببـینن
سـلاح هســــته ای رو ور می چیـنن
لبــاس قــانـــــونـــــــــو بـه تن می کنن
خوردن گـــوشــــــــــتو قدغن می کنن
وقتی ببـــــینی چـــــــــــــــاره ای نداری
میـــــری می افتی به گیــــاه خـــــواری
می بیـنی آدمـــــــــــــا کنــــــار خـــــرن
دارن بــــاهم تــــــــــوی چمن می چرن
یــــــــه دفـعه ای ممکنه روبـــــــاه شَل
بشه رئیس ســــــازمـــــــــــــان ملـــل
کــــــــــــاپیــــتولاسیونِ بشر بــــاطـله
کسی شپش هـــــم بُکُـــــشه قــــاتله
ممکنه طبق مصلحت مــوش کـــــــــور
بشه تو این دنیـــــــــا رئیـس جمهـــور
نگو کــــه موش کـــور ســــــــواد نداره
میگیم یکی بــــــره بـــــــراش بیـــــاره
یه دونــــــــه دکتــــــرای آکـــسفوردی
یکی دو دست هم لبــــــــــاس لرُدی
لبــــاســـارو تنش کنـه مـــــاه میشه
رئیس جمهور چی چیه، شاه میشه
میای خونه خورد و خمــیر و خسـته
می بینی کرگدن به جـــات نشسته
رو مبلتـــــون یــــه پنگــــــوئن لمـیده
یه گـــــــوشه هــم الاغ دراز کشیده
اون طرف ام بـــــو قلمون یه کــــاره
رفته نشسته پــــــــــای مــــــاهواره
بیـــــایم از این به بعد عــــادت کنیم
حقـوق حیــوونــو رعـــــــــایت کنیم
دیگه رو حقٌ مــــــــورچه پــا نذاریم
برای سوسکا دمــــپایی نیـــــــاریم
حقیقت زندگی دانشجویی
ساعت 2 نصف شب یک اتاق
ساعت ۳ نصف شب کل خوابگاه منهای سرپرست
ساعت ۴ صبح هنگام خواب
وضعیت تحصیل در خوابگاه![]()
![]()
اولین روزهای خوابگاه
گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذشت چند روز
پایان گفت و گو
امکانات غذایی در خوابگاه 
(تو همین تعطیلات تجربه شد بخدا راست میگم)
طریقه ظرف شستن در خوابگاه
اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان
و این هم آخر عاقبتش!!
گرسنگی بهتر از پستی
وصیت نامه ی چارلی چاپلین به دخترش
دخترم
ـ به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.
ـ دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....
ـ هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است
جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.
جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.
جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.
چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....
به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....
دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......
دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.
دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.
از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......
دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.
دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:
*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***خوش شانس یا بد شانس؟؟؟؟
پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد
فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب
شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا
از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد
شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب
وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب
اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا
میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر
پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر
آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش
شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند:
خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان
سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر
پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟
امان از حرف مردم!!!
حقیقت تلخ
یك ساعت ویژه
مردی دیروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود. سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم؟ - بله حتمآ. چه سئوالی؟ - بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میكنی؟ - فقط میخواهم بدانم. - اگر باید بدانی ‚ بسیار خوب می گویم : 20 دلار پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : میشود 10 دلار به من قرض بدهید ؟ مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟ بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است. شاید واقعآ چیزی بوده كه او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. - خوابی پسرم ؟ - نه پدر ، بیدارم. - من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی. پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول كردی؟ پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود‚ ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... |
هركه ریش دارد بیش دارد
آدمی میشناسم از دوزخ, خوف و تشویش دارد و من نه
بس كه میترسد از عذاب خدا, حول از آتیش دارد و من نه
دائما ذكر گوید و تسبیح در كف خویش دارد و من نه
قلبی آكنده از خدا و سری باطن اندیش دارد و من نه
بس عجول است در ركوع وسجود, گویی او جیش دارد و من نه
تا رسد ز آسمان الهام , دو سه تا دیش دارد و من نه
گویا با خدا بود فامیل , او كه این كیش دارد و من نه
بهر ماموریت ز بیت المال , هی سفر پیش دارد و من نه
بر نگشته ز انگلیس هنوز , سفر كیش دارد و من نه
بهر حج تمتع و عمره , كوپن و فیش دارد و من نه
زندگی تخته نرد اگر باشد , او دوتا شیش دارد و من نه
پانزده تا مغازه یه پاساژ توی تجریش دار د و من نه
در دزاشیب باغ و در قلهك خانه از خویش دارد و من نه
پانزده تا عیال صیغه و عقد , بی كم و بیش دارد و من نه
گرچه با گرگها بود دم خور , ظاهر میش دارد و من نه
دانی او این همه چرا دارد؟؟؟؟؟؟؟
چون او ریش دارد و من نه.
استعفاء
بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می
دهم و مسئولیتهای یک کودک
هشت ساله را قبول میکنم. میخواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که
آنجا یک رستوران پنج ستاره است. میخواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم. میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم
بستنی بخورم . میخواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز
دهم. می خواهم به گذشته برگردم! وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه
را یاد می گرفتم. وقتی نمی دانستم که چه
چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند. میخواهم ایمان داشته باشم که چیزی
ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم . میخواهم دوباره به
همان زندگی ساده خود برگردم نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه، .... میخواهم به نیروی لبخند ایمان
داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و
به ... این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما!
من رسماً از
بزرگسالی استعفا می دهم!...



